تبليغاتX
دانشگاه مجازی کتابداری

دانشگاه مجازی کتابداری

وبلاگ دانشجویان کتابداری پیام نور محمود آباد

سکوت اوج فریاد من است !!!

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک‌ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات، سبک بيرون
دلم از غربت سنجاقک پُر.
من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک.
تا هواي خنک استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار کسي رفتم در آن سر عشق.
چيزها ديدم در روي زمين:
کودکي ديدم، ماه را بو مي‌کرد.
قفسي بي در ديدم که در آن، روشني پرپر مي‌زد.
نردباني که از آن، عشق مي‌رفت به بام ملکوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي‌کوبيد.
ظهر در سفره آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم
بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي‌رفت آواز چکاوک مي‌خواست
و سپوري که به يک پوسته خربزه مي‌برد نماز.
بره‌اي را ديدم، بادبادک مي‌خورد.
من الاغي ديدم، يونجه را مي‌فهميد.
در چراگاه «نصيحت» گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي‌گفت: «شما»

زندگی ...

زندگي شايد همين باشد...

يک فريب ساده و کوچک...

آن هم از دست عزيزي که تو دنيا را جز با او و براي او نميخواهي!!!

هی فلانی زندگی شاید همین ، همین ، همین باشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/09ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط محمد فیروزی  |